خاطره ای برای هانا جونم
عزیز دلم دیروز مامانی زیاد حالش خوب نبود نتونست بره سر کار واسه همین موند تو خونه تا استراحت کنه
ولی حدودای ظهر احساس کرد که بهتره و کمی به خودش اومد

.
تصمیم گرفت از وسایل و لباس هایی که برای تو آماده کرده عکس بگیره و بذاره تو وبلاگت که هر وقت بزرگ شدی ببینی چه چیزایی داشتی و از دیدنشون ذوق کنی و لذت ببری

.
آخه یادمه وقتی خودم خردسال بودم همش به مامان مریم می گفتم بغچه لباسهای بچگی و نوزادیمو باز کنه تا من تماشا کنم و از این کار خیلی خوشم می یومد
.
هر وقت می رم سر وقت لباسات دونه دونه می بوسمشون و بیشتر دلم برات تنگ می شه که زود بیای پیشمون تا اینا رو تنت کنم عسلم 

.
به امید اون روز منتظرتم گلم 

.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطره ای برای هانا جونم
