هانا ملوسک ما

امید زندگی مامان و بابا

نیایش

 

  خدایا نمی گویم که دستم بگیر

   عمریست گرفته ای

   مبادا رهایش کنی!

[ يکشنبه 18 تير 1391 ] [ 10:48 AM ] [ مامان شبی ] [ ]
عذر خواهی

با سلام ،سپاس و عذرخواهی از همه عزیزانی که مرتبا به ما سر میزنن ولی همچنان از به روز شدن وبلاگ خبری نیست.سوالغمگینعصبانیشاکی

مامان هانا حدود یک ماه دیگه یه امتحان خیلی مهم داره و به همین دلیله که کم کاری میکنه.خستهخجالت

اگر عفو بفرمایید ،حتما بعد از فراقت، با کلی مطلب و عکس های جدید وبلاگ رو به روز می کنم.چشمکزبانزیبا

و باز در آخر از همه دوستان ممنونم و آرزو دارم به لطف دعاهای شما در این امتحان موفق بشم.متنظربای بای
 

[ شنبه 29 شهريور 1393 ] [ 7:55 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
هانا با مامان در محل کار
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 10:47 AM ] [ مامان شبی ] [ ]
یک روز آفتابی در ساحل

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 2:36 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
چگونه بفهمیم رشد کلامی کودکمان روند طبیعی دارد؟

   آیا كودك من تا‌كنون نباید شروع به حرف زدن می‌كرد؟ آیا او از بچه‌های دیگر عقب‌تر است؟ او تا این سن باید چند كلمه را بلد باشد؟ چگونه بفهمم رشد كلامی در كودكم روند طبیعی دارد یا خیر؟
 
 این‌ها سوالاتی است كه معمولا هر مادر كه كودك بالای يك سال دارد از خود می‌پرسد. برای آن‌كه تا حد زیادی به نگرانی‌های این مادران پاسخ داده شود، دانشمندان فهرستي شامل 25 لغت را منتشر كردند كه هر كودكی باید تا 2 سالگی آن‌ها را بلد باشد.این لغت‌ها و اصطلاحات شامل اسامی بعضی از اسباب‌بازی‌ها، غذاها، حیوانات و همچنین عنوان مهم‌ترین اعضای خانواده مانند پدر و مادر هستند. با آشنایی با این كلمات می‌توان كودكانی را كه ممكن است در آینده دچار مشكلات كلامی باشند از همین سنین پایین شناسایی كرد و درصورت لزوم به درمان آن‌ها پرداخت.كودكانی كه دیر شروع به صحبت كردن می‌كنند یا نسبت به سن‌شان لغات كمی را آموخته‌اند معمولا دچار مشكلاتی هستند كه از دید والدین آن‌ها پنهان مانده است. برای مثال یك كودك كه از لحاظ شنوایی دچار مشكل است به‌طور حتم مهارت‌های كلامی ضعیفی خواهد داشت یا كودكان مبتلا به اوتیسم از نظر گفتاری نسبت به همسالان خود عقب‌تر هستند


چه موقع بايد نگران بود؟

به ادامه مطلب رجوع کنید
 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 18 خرداد 1393 ] [ 2:25 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
عکسهای خرداد ماه هانا

 دو تا عکس اول مربوط به ژشت های هانا در میدان نقش جهان اصفهانچشمک

 

 

 

 

[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 10:39 AM ] [ مامان شبی ] [ ]
هانای بیست و یک ماهه

 

[ چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 ] [ 3:12 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
هانای ۱۸ ماهه

سلام به همه عزیزان

ممنون که در این مدت به وب ما سر میزدید و نظر میذاشتین ولی ما با کلی تاخیر اومدیم و دلیلش فقط مشغله است با این حال باز هم از همه شما که به ما لطف دارین ممنونم.

هانا وارد می شود

 

هانای تشنه

هانای لالاکرده

هانا دختری در مزرعه

هانا در شهر بازی با مامان جون مریم

هانای خسته

هانای بی حال

 هانای برفی

هانای شکمو

هانای متعجب

[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 12:33 AM ] [ مامان شبی ] [ ]
شیرین زبانی

هانای گلم عزیز دلم:لبخند

تازگی ها خیلی شیرین زبون و ملوس شدی .جوری حرف میزنی و کلماتی می گی که حسابی کیف می کنیم .خوشمزه

واسه نفی کردن و نخواستن چیزی سرت رو میبری عقب و می گی نه نهزبان

وقتی دلت شیر می خواد می گی بیده و دستای منو میبری به سمت می میقهقهه

به من می گی ماممی به بابایی می گی باببی(منظورم با تشدیده)قلب

به مامان جون مریم هم میگی مانیچشمک

به بگیر می گی بیگیچشمک

گوشیه تلفن و یا کنترل تی وی رو برمداری میزاری دم گوشت سرت رو کج میکنی و با یه لحن نازدار و دخترونه می گی الووووووووبه من زنگ بزن

اینقدر شیطون و بلا شدی که همه رو مجذوب خودت کردیفرشته

با گفتن د (با فتحه) و کج کردن سرت به سمت راست یعنی می خوای طرفو وادار به توجه و حرف زدن با خودت بکنیتعجب

وقتی میری پارک همه آدمارو کوچیک و بزرگ ،با ( د ) گفتنت صدا میزنی و میخندونیقهقهه

دیروز برده بودمت مرکز خرید پرشیا تا با وسایل بازی اونجا بازی کنی دیدم همه رو حسابی گذاشتی سرکار !دو تا پدر بزرگ بودن که مجبورشون کردی نوه های خودشون رو ول کنن و به تو توجه کنن.زبان

ای موش بلای من خیلی باحاااااااااااااااااااااااااالی. وروجک نقلی خودمی. دوست دارم یه دنیاقلبقلبماچماچ

 

[ دوشنبه 28 مرداد 1392 ] [ 1:51 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
تولد یکسالگی

عزیز دلم هانای منقلب

تولدت رو صمیمیانه و از ته دل بهت تبریک میگیم قلبماچماچو خدا رو شکر میکنیم که موجودی چنین دوست داشتنی به ما عطا کرد فرشتهلبخندو برات آرزوی سلامتی موفقیت و خوشبختی داریم خیلی خیلی دوست داریم امید زندگی مایی و با اومدنت شادی و سرور به ارمغان آوردی.ماچقلببغلفدای تو نازنین کوچولو مون بشیم ،می بوسیمت .قلبماچماچ

مامان و بابات

راستی بردیمت آتلیه و چند تا عکس ازت گرفتیم که برات میزارم تا ببینی که چقدر خوشمزه و شیرینیماچخوشمزهخوشمزهچشمک

 

[ چهارشنبه 23 مرداد 1392 ] [ 12:05 AM ] [ مامان شبی ] [ ]
تبریک سال نو

با سلام و تبریک آغاز سال نو به همه دوستان عزیزم .قلبماچ

امیدوارم تاخیر ما رو ببخشید چون واقعا گرفتار و درگیر بودم البته همش مسافرت و مهمونی بودیم و اصلا فرصت این رو که برم سراغ وب رو نداشتم.نیشخند

باید بگم که در آخرین جمعه سال قبل واسه هانا جونم یه جشن دندونی مختصر و ساده گرفتیم آخه اولین دندونش درست در آغاز هفت ماهگی دیده شد!!!!تعجب

هر چند جشن با کمی تاخیر همراه بود ولی در کل بد نشد ولی حیف که مامان و بابا و برادرای خودم نبودنناراحتراه دور بود و پایان سال هم مزید بر علت شدکلافه

حالا چند تا از عکس های هانا رو براتون میزارم که البته مربوط به سال نو و سفره هفت سین هم میشهچشمک

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 17 فروردين 1392 ] [ 8:41 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
قیــمت یه روز زنــدگی چنـده؟


راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی!



 

[ يکشنبه 15 بهمن 1391 ] [ 9:33 AM ] [ مامان شبی ] [ ]
بچه هایی که از خودشان بزرگترند!

آیا تا به حال پدر و مادری به شما مراجعه کرده‌اند که بگویند فرزند ما بیشتر از سنش می‌فهمد و راه‌حلی از شما بخواهند؟ البته به این صورت نه!

چون مردم فکر می‌کنند رفتار کردن و صحبت کردن کودک مثل بزرگسالان،نشانه هوش و نبوغ اوست اما بسیاری از افراد می‌گویند کودک‌شان سوالی یا سوالاتی می‌پرسد که یا جوابش را نمی‌دانند یا نمی‌توانند با توجه به سنش،توضیح درستی به او بدهند.مثلا سوال‌هایی در زمینه زندگی زناشویی یا موضوعات اقتصادی و اجتماعی می‌پرسند که توضیح آن نیاز به دانستن خیلی موارد دیگر دارد.

به نظر شما خوب است که کودکی سوالات بزرگ‌تر از سن خودش بپرسد یا بیشتر از سنش بفهمد یا رفتار کند؟

 بستگی به عوامل زیادی دارد.گاهی اوقات پدر و مادر اطلاعات زیادی در اختیار فرزندان خود می‌گذارند که یا این اطلاعات،ضروری است که موجب رشد و تکامل بیشتر آنان می‌شود و یا اطلاعات غیرضروری به آنان می‌دهند.مثلا پای اینترنت و تلویزیون و فیلم‌های ویدیویی خانگی می‌نشینند و هر چه که پخش می‌شود،می‌بینند. روزی با یک کارشناس سلامت و رسانه گفتگو می‌کردم که می‌گفت این اطلاعات غیرضروری موجب بلوغ زودرس می‌شود.

 درست است؟ وقتی اطلاعات غیرضروری زیاد به بچه‌ها داده شود موجب بلوغ زودرس می‌شود و گاهی باعث صحبت کردن در حد بزرگ‌تر از خود می‌شود.این باعث می‌شود که کودکان از سنین خود جدا شوند و بزرگسالان آنها را نمی‌پذیرند.اطلاعاتی که پدر و مادر به فرزندان می‌دهند باید ضروری باشد،یعنی برای رشد و تکامل آنان صرف شود نه اینکه بیشتر از نیازشان چیزی بدانند.

 آیا کودکانی که بزرگ‌تر از سن‌شان صحبت می‌کنند،باهوش‌تر از بقیه‌اند؟ لزوما این طور نیست.

در حقیقت شرایط زمان و مکان ایجاب می‌کند که آنان این‌طور شوند.به عبارت دیگر، حرف زدن والدین و امکاناتی که در اختیار دارند و معاشرت‌های اجتماعی‌شان باعث می‌شود که این افراد طرز صحبت کردن‌شان مانند آدم بزرگ‌ها شود.گاهی ممکن است حتی مفهوم و مکان مورد نیاز کلماتی را که ادا می‌کنند،ندانند بنابراین نمی‌توان گفت که حتما باهوش‌اند اما باید بدانیم که پدر و مادرانی که فرزندی اینچنینی دارند،امکانات بیشتری نیز در اختیارشان قرار می‌دهند.

میگنا دات آی آر.در حقیقت،تصور می‌کنند که فرزندشان باهوش است و از همه چیز خود می‌گذرند و برای او مایه می‌گذارند.مسلما امکانات بیشتر موجب افزایش اطلاعات می‌شود و اطلاعات بیشتر نیز توانایی انسان را در بهره‌گیری از عوامل و امکانات اجتماعی و محیطی بیشتر می‌کند و طبیعتا راه را برای موفقیت بیشتر باز می‌کند.

 عوارضی هم دارد این رفتار بزرگ ‌‌منشانه کودکان؟ اگر کودکی به همین منوال به رشد شخصیتی خود ادامه دهد شاید در کوتاه‌ مدت مدیریت روابط خود را با دیگر کودکان به عهده بگیرد اما در طولانی‌مدت و در بزرگسالی،به علت اینکه برزگ‌تر از سن‌شان فکر می‌کنند و حرف می‌زنند،عملا هم‌سالان خود را نمی‌پذیرند چون در معاشرت با آنان خسته می‌شوند و رابطه‌شان را کسل‌کننده می‌پندارند.از طرفی به علت محدوده سنی که در آن قرار دارند،از سوی افراد بزرگ تر از خود طرد می‌شوند و مورد پذیرش قرار نمی‌گیرند.به همین علت معمولا تنها می‌مانند و این خود عاملی است برای افسردگی و مشکلات دیگر و آنان به این نتیجه می‌رسند که دیگران آنها را درک نمی‌کنند.

 پس شما کار والدینی را که کودکشان را مجبور می‌کنند مثل بزرگترها لباس بپوشد و مثل آنها حرف بزند و رفتار کند،رد می‌کنید؟ بله رد می کنم .پدر و مادر وظیفه دارند به فرزندان خود گوشزد کنند که در محدوده سنی خود گام بردارند.در حقیقت والدین این کودکان مهم‌ترین و بزرگ‌ترین عامل موثر در هدایت رشد شخصیتی آنان هستند.می‌توانند نه با حذف اطلاعات و امکانات بلکه با جهت‌دهی آنها و با تشویق و نهی به موقع رفتارهای خاص کودکان، آنها را در مسیر رشد طبیعی قرار دهند.البته بعضی نابغه‌اند، یعنی مثلا در 9 سالگی کتاب‌های حقوقی را تمام می‌کنند.این ژنتیک است اما آن را که بیش از سن خود فکر و صحبت می‌کند،باید به سمت رشد متعادل و طبیعی هدایت کرد.

منبع:مجله اینترنتی برترینها

[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 2:10 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
اولین تبریک و پند یلدایی

هانای ما عشق زندگیمون سلام:

امشب شب یلداست و این اولین شب یلدایی است که تو در کنار ما هستی و ما میخواهیم این شب باستانی رو با تو جشن بگیریم.چشمکلبخندفرشتهامیدوارم شبهای یلدای فراوانی را ببینی ولی عمرت به درازای بیشتری از شب یلدا باشهقلب.دوووووووست داریم خیلی زیاد.ماچقلبیلدات مبارک عزیز دل ما و بدون که:

 

 

روزمره گی، عین مردن است

حتی اگه شب رو دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو !

زیر بارون راه برو، نترس از خیس شدن !

هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !

توی حموم آواز بخون، آب بازی کن، چه اشکالی داره ؟!

بی مناسبت کادو بخر! بگو این توی ویترین برای تو بود

در لحظه دست دادن به یه دوست، دستش رو فشار بده !

لباس های رنگی بپوش !

آب نبات چوبی لیس بزن !

نوزاد فامیل رو بغل کن !

عکسات رو با لبخند بگیر !

بستنی قیفی لیس بزن !

زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !

به کوچیکتر ها سلام کن !

تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !

برو دریا، شنا کن !

هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !

به آسمون و ستاره ها نگاه کن !

چای بخور، برای دیگران هم چای دم کن !

جوراب های رنگی بپوش !

خواب ببین !

شعر بگو !

خاطرات قشنگ رو بنویس !

بالا بلندی، وسطی بازی کن !

قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !

خواب بد دیدی بپر، حتما یه لیوان آب بخور !

باغ وحش برو، شهربازی، چرخ و فلک سوار شو !

جمعه ها به کوه برو، هر جاش که خسته شدی، یه ذره دیگه ادامه بده !

نون خامه ای بخر و با لذت بخور !

قبل خواب کارای روزت رو مرور کن !

هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !

نفس های عمیق بکش !

به دردو دل دیگران با دقت گوش بده !

سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !

چون ... هر جا وایستی، مردی !

زنده باش، زندگی کن !

برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو !

قدر همشون رو بدون، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای، به خودش ببالد !

و تو با نشاطی که به زندگیت می دهی، می توانی زنگار روزمره گی را از جانت بزدایی ...


و در آخر : بدان که روزمره گی، عین مردن است !

 

[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 2:06 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
هانا در سفر تهران

سلام به همه عزیزان و دوستان خوبم.

حدود دو هفته ای میشد که مامانم اینا اومده بودن پیشمون و با هم چند روزی هم رفتیم تهران خونه برادرم.

همه حسابی از دیدن هانا ذوق کردن و اصلا نمیذاشتن ما بیایم ولی چه کنیم که باید برمی گشتیم.

توی این مدت خیلی خوش گذشت.

هانا هم که حسابی دور و برش شلوغ بود و همش تو بغلا بود ، الان داره منو اذیت میکنه اصلا اجازه نمیده به کارام برسم همش میخواد پیشش باشم و از کنارش نرم.امان از دست این دختره!!!

جمعه هم خونه عمه هانا بودیم اونجا هم کلی طرفدار داره آخه از هر طرف محاصره شدیم که برنگردیم شمال!

با اینکه آلوذگی هوای تهران خیلی کمتر شده بود البته به خاطر بارشها،اما من هنوز آلودگی رو حس میکردم و بوی دود اذیتم میکرد فکر کنم چون شمال هوای تمیزی داره ما زودتر متوجه کثیفی هوا می شیم و ریه هامون حساستر شده.

هرچند زیاد بیرون نرفتیم و بیشتر خونه بودیم ولی در کل خیلی خوب بود.

یک روز هم رفتیم سمت خیابون بهار تا واسه هانا لباس ببینم.بد نبودن لباسها اما قیمتها خیلی بالا  بود.

 این عکس هایی رو که می بینید کار دختر عمه هانا ست.مرسیییی آرمینا جوووووووووووون

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 2:05 PM ] [ مامان شبی ] [ ]
ملوسک ما وارد 5 ماهگی شد

دختر گلم امروز رفت توی پنج ماهگی.عزیز دلم پنج ماهگیت مبارک باشه.قلبماچماچقلب

امروز صبح دخترم رو واسه واکسیناسیون بردم.قد و وزن و دور سرش همه نرمال بود و مطابق با منحنی رشدش پیشرفت داشت.لبخند

بعد از اتزریق واکسن اصلا گریه که نکرد هیچ ، تازه به دکتر مرکز بهداشت و سایر کارکنان اونجا هم لبخند می زد.زبانمژه

فدای این دختر شجاع و تودار بشه مامانش.قلب

خود من هم کلی نگران بودم که نکنه تب کنه یا زیاد گریه کنهنگران ولی انگار نه انگار.تعجبخدایا صد هزار مرتبه شکرت.فرشته

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 19 آذر 1391 ] [ 10:41 PM ] [ مامان شبی ] [ ]